تبلیغات
اولین وب آستریکاپی - داستان سیاست و عشق قسمت6

داستان سیاست و عشق قسمت6

چهارشنبه 3 شهریور 1395 12:16 ب.ظ

✿✿نویـ ـ ـ ـسنده : میترا
✿✿ارسـ ـ ـ ـال شده در: داستان سیاست وعشق ،
بعدی6نظر
پسترداستان سیاست وعشق
د.ا.ن آسترید:
شنل هامون رو درآوردیم و رفتیم تو آب.
چون آبش تقریباکم عمق بودهیاراحت میومدتو.
داشتیم شروع میکردیم که هیابه اوناگفت: 

-نمیاید؟نکنه ازاینکه خیس بشیدمیترسید؟

به خودشون اومدن و شروع کردیم.بعدازیک ساعت ازتو آب بیرون اومدیم
یه دفعه هیابلندشدوگفت:

-ای وای به هیوقول دادم که برم پیشش.

هیکاپ:خب پس امروزنمیشه.بریم.

جک:کجا؟

هیکاپ:تمرین دیگه.ماهمیشه اینجاتمرین میکنیم خیلی حال میده.

هیلا:ایرادنداره فردادوباره میای.

من وهیا:مانمیایم!

هیکاپ:برای چی؟

هیا:یادت رفته؟فرداجلسس.شماازاین جلسات خلاص شدی ماکه نشدیم.

هیکاپ:وای یادم نندازکه روزی صدباربه خودم لعنت میفرستم که میخواستم
ازاین جلسات خلاص شم.آخه سرزدن به وزارت خونه های مختلف هم شدکار؟

هیلا:وای منم فردابایدباهات بیام؟

هیکاپ:پ ن پ،خودم تنهامیرم.

بعدازاین حرف هیکاپ راه افتادیم به سمت قصر.



بعدی6نظر
ببخشیدکمه عوضش بعدی بیشترمینویسم





دیدگاه ها✿✿ : نظرات
برچـ ـ ـ ـسب ها✿✿: داستان سیاست وعشق ، اولین وب آستریکاپی ،
✿آخرین ویـ ـ ـ ـرایش✿: پنجشنبه 4 شهریور 1395 06:57 ب.ظ



* *