تبلیغات
اولین وب آستریکاپی - داستان سیاست وعشق قسمت5

داستان سیاست وعشق قسمت5

یکشنبه 24 مرداد 1395 03:42 ب.ظ

✿✿نویـ ـ ـ ـسنده : میترا
✿✿ارسـ ـ ـ ـال شده در: داستان سیاست وعشق ،
برای بعدی10نظر.اگه10تانشدنمیزارم
پسترداستان سیاست وعشق
د.ا.ن آسترید:رسیدیم به دره.ازاینجابه بعدبایدپیاده 
میرفتیم.پیاده شدیم.اوناداشتن باتعجب نگاهمون میکرده.
هیابایه پورخندکه منم باهاش خیلی حرص میخورم گفت:

-ماتتون نبره.ازاینجابه بعدبایدپیاده بریم.

اوناهم پیاده شدن وماهم افساراسب هاروگرفتیم ورفتیم پایین.
من وهیکاپ ازهمه عقب تربودیم.داشتم میرفتم که نفهمیدم
چطورپام پیچ خورد.من دراین مواقع فقط چشم هام رومیبندم
وتانیوفتم جیغ نمیزنم.چندلحظه گذشت که دیدم نیوفتادم.
چشمام روبازکردم دیدم هیکاپ گرفتتم به معنای واقعی تو
بغلش بودم،تمام بدنم یخ کردولیسریع به خودم اومدم 
وازتوبغل هیکاپ بیرون اومدم.سرموانداختم پایین وآروم ازش 
تشکرکردم وبه راهم ادامه دادم.تمام راه سرم پایین بود،
نمیدونم چراهروقت هیکاپ انجوری میشه تمام بدنم یایخ میشه
یاخیلی داغ.بالاخره رسیدیم پایین دره...

د.ا.ن هیکاپ:وقتی داشت میافتادقلبم لرزید.خیلی وقته که میدونم
یه حسی بهش دارم ولی نمیدونم عشق یاهوس،شایدم عادت باشه
ولی به هرحال این حس روخیلی دوست دارم.بالاخره رسیدیم پایین دره.
سواراسب هامون شدیم ورفتیم توی غار.پنج دقیقه توغاربودیم که رسیدیم
به چشمه.خخخخخ هرشش تاشون چشماشون ودهانشون قدنعلبکی بابود.

آسترید:ببندیداینجاحشره زیادداره

هرچهارتامون خندیدیم.

د.ا.ن جک:جای خیلی قشنگی بود.حق داشتن میگفتن به کسی نگیمم.قطعا
اگه کسی بفهمه اینجاهم ساختمان سازی روشروع میکنن.ازاسب هاپیاده شدیم
رفتن سمت چشمه،ماهم دنبالشون رفتیم.اسب هاروبستیم ولی اونابزم سوارشدن

من:چرادوباره سوارشدید؟

شاهزاده هیکاپ:میگم اول یکم بمونیم بعدشروع کنیم.

بانوآسترید:منم موافقم.

شاهزاده هیکاپ بایه حالت عجیب بهش نگاه کردکه سرش روانداخت پایین.

شاهزاده هیا:باشه پس بریم آب بازی.

شاهزاده هیلا:منم موافقم.

بعدم رفتن.ماهم رفتیم دنبالشون.

راپنزل:ممکنه سرمابخوریدشاهزاده.

هیا:اگه یکباره دیگه توی جمع خودمونی بگیدشاهزاده من میدونم باشما.

بعدهرسه شون روبه ماگفتن:همین طورشماها.

متعجب نگاهشون کردیم که شا...اه...هیکاپ گفت:

-سوریاهم همین طورماروصدامیکنه خودمونی وبدون پسوندوپیشبند.
البته فقط زمانی که هیچکس ازمقامات نباشن یاخارج ازقصر.شماهم 
بایدهمین طوری صدامون کنیدوگرنه ازاین به بعدقالتون میزاریم.

بعدم رفتن سمت چشمه.

ببخشیدکه خیلی کم بود.برای اینکه قبلی خیلی کم نظرداشت منم کم 
نوشتم




دیدگاه ها✿✿ : نظرات
برچـ ـ ـ ـسب ها✿✿: داستان سیاست وعشق ، وب آستریکاپی ،
✿آخرین ویـ ـ ـ ـرایش✿: یکشنبه 24 مرداد 1395 05:05 ب.ظ



* *