تبلیغات
اولین وب آستریکاپی - داستان عشق ودوستی(قسمت8فصل1)

داستان عشق ودوستی(قسمت8فصل1)

پنجشنبه 21 مرداد 1395 01:53 ب.ظ

✿✿نویـ ـ ـ ـسنده : میترا
✿✿ارسـ ـ ـ ـال شده در: داستان عشق ودوستی ،
اینم قسمت هشت
برای بعدی10نظر
این پسترروبرای وبم درست کردم.میخوام داستانموتوی وبم هم بزارم.
د.ا.ن هیا:
بااحساس سردردشدیدی بیدارشدم.
توی اتاق تاریک بودم.یکم که گذشت همه چیزیادم اومد.
به اطراف نگاه کردم وآستریدرودیدم که روی صندلی بسته
بودنش.خواستم برم پیششکه دیدم دستای خودم هم بستس.
صداش کردم که بهوش اومد.یکم اطراف رونگاه کرد که همه چیز
روفهمید.

آسترید:آی سرم.

من:سرمنم خیلی دردمیکنه.

-اینجاکجاست.

-نمیدونم.

یکم توسکوت گزشت که صدای پای چندنفراومدوبعدم دربازشد
توتاریکی نمیتونستم ببینمشون.
یکیشون گفت:

-چشماشونوببندید.

بعدم دونفراومدن جلو.دستشونم پارچه بود.اومدن جلووچشمامونوبستن.

همون مرده که گفت چشمامون روببندن گفت:

-یه نفرازمن خواسته یه کاری کنم که دیگه نتونیدازجاتون بلندشید.

آسترید:درعوضش چی گرفتی؟

مرده:به کسی ربطی نداره.

آسترید:هرچقدرگرفتی مادوبرابرشومیدیم.

یکم مکث کردوگفت:الان برمیگردم.

بعدهمشون رفتن بیرون.

آسترید:الان چیکارکنیم.

من:نمیدونم....آهان ببین چاغوت به مچ پات وصله یانه؟

یکم سکوت کردوبعدگفت:نه.نیستش.

-اه.

یکم که گذشت دوباره اومدوگفت:

-خیله خوب شروع کنید.
################################
د.ا.ن آسترید:سه روزه که اینجاییم وهرروزمیان ومارومیزنن.
تمام بدنم دردمیکنه.دیگه روی صندلی نیستیم ودست بسته روی زمینیم.
به زورتونستم سرموبلندکنم وهیاروببینم که روی زمین افتاده وهیچ صدایی
ازش نمیشنوم.چندباربزورتونستم صداش کنم ولی هیچ جوابی نیومد.
دوباره دربازشدوچندنفراومدن تووبلندمون کردن.بخواطردردجیغ کشیدم ودیگه
چیزی نفهمیدم.

د.ا.ن هیکاپ:سه روزه که نتونستیم پیداشون کنیم.وقتی اومدم خونه دیدم که
هیلارسیده.تامنودیدپریدبغلم وبهش یه لبخندتلخ زدم.
باتعجب پرسید:چیزی شده؟

مامان بانگرانی پرسید:هیاکجاست؟

دیگه نتونستم روپام وایسم.روزانوافتادم وتنهاچیزی که گفتم این بود
که:

-چندنفردزدینش.هم اونوهم آستریدرو.

مامان جیغ کشیدوغش کرد.هیلاوباباهم اونوبردن بیمارستان.
ازوضع وحال خوانواده آستریدم نگم بهتره.هرچی به گوشیه
هیاوآستریدزنگ میزندم خاموش بود.بی حوصله گوشیم روبرداشتم
وبه گوشیه هیازنگ زدم که شایداونی که دزدیدتش جواب بده.
چندتابووق خوردکه یکی برداشت.

طرف:بله؟

من:ببین اگه یه بلایی سراون دوتابیادزندت نمیزارممممم.

مرده:ببخشیدآقا.من توی جاده این دوتاخانوم روپیداکردم وآوردمشون
بیمارستان پس لطفادرست حرف بزنید.فقط اسمشون روبگیدتابه
پذیرش خبربدم.

من:معذرت.کدوم بیمارستان؟

مرده:بیمارستان(.....).اسمشون؟

من:اونی که موهاش بلونده آستریدهافرسون واونیکه موهاش
قهوه ایه هیاهادوک.من تایک ساعت دیگه اونجام.

بعدم قطع کردم ورفتم حاظرشدم ورفتم پایین.

مامان:کجامیری تواین وضعیت.

من:به گوشیه هیازنگ زدم،یکی برداشت گفت بردتشون بیمارستان.

مامان باذوق اشکاش روپاک کرد.باباگفت:وایسامنم الان میام.

من:نمیخواد،بزاریدبرم ببینم راست گفته یانه.رسیدم خبرمیدم.

داشتم میرفتم سمت درکه هیلااومدتو.منوکه دیدگفت:منم باهات میام.

من:شنیدی؟

-آره.بیابریم.





دیدگاه ها✿✿ : نظرات
✿آخرین ویـ ـ ـ ـرایش✿: یکشنبه 24 مرداد 1395 05:08 ب.ظ



* *