تبلیغات
اولین وب آستریکاپی - داستان سیاست وعشق قسمت4

داستان سیاست وعشق قسمت4

چهارشنبه 20 مرداد 1395 03:20 ب.ظ

✿✿نویـ ـ ـ ـسنده : میترا
✿✿ارسـ ـ ـ ـال شده در: داستان سیاست وعشق ،
اینم قسمت چهار
برای بعدی10 نظر
پسترداستان سیاست وعشق
د.ا.ن هیکاپ:
لباسام روکه عوض کردم رفتم سواربیدندون(اسبش.میدونم اصلابهش نمیاد)
شدم ومنتظربقیه شدم.اومدن.

هیا:وقتی میخواستی بیای چراگفتی وسایلت روجمع کنیم؟

هیلا:نمیخواستم بیام ولی دیگه اومدم

هیاوآسترید:

من:زودباشین دیگه.

جک:کجامیخوایدبرید؟

من:ای بابا.همون اولم گفتم،بیایدمیفهمید.

همه سوارشدیم ورفتیم.وقتی ازقصراومدیم بیرون هرچهارتامون
نفس راحت کشیدیم.

آسترید:خوب!حالاکه اومدیم بیرون شروع کنیم؟

هیلا:اینجاکه نمیشه.ممکنه بزنیم به یکی.

هیا:آخه کی توجنگل هست که مابخوام ازروش ردبشیم

من:مغزت روماچ کن.

به همدیگه نگاه کردیم وخندیدیم.

هیا:اگه مامان اینجابودچی میگفت؟

بعدسه تایی گفتیم:این چه وضع حرف زدنه یه شاهزادس

بعددوباره خندیدیم.این شیش تاهم که متعجب داشتن نگاهمون میکردن.
راه افتادیم به سمت چشمه.توی یه دره وسط جنگل که به رودخونه خیلی
نزدیکه یه غارهست که توش یه چشمه خیلی قشنگ وجودداره.
خودمون پیداش کردیم که فقط سوریا ازش خبرداشت چون نمیشدازفرارکرد.
یه دفعه هیاوآستریدومن وایسادیم.

هیلا:چیشد؟

هیابه نگهبانااشاره کردکه اونم فهمید.

من به برگشتم وبهشون گفتم:
-ازاینجاجلوترنمیتونید بیایدمگراینکه یه قولی بدید.

جک:ببخشیدولی این دستور...

هیاحرفشوقطع کردوگفت:

-نگفتیم دستورکیه.تاشماقول ندیدماهم باخودمون نمیبریمتون.

جک اخمی کردوگفت:چرابایدقول بدیم درحالی که خودمون میتونیم
باهاتون بیایم؟

هیا:میتونیدامتحان کنید.

جک میخواست چیزی بگه که الساگفت:
-چه قولی؟

هیا:اینکه راجب جایی که میریم به هیچ کس هیچ چیزی نگید.

آنا:باشه قول میدیم.

بقیه بجزجک قول دادن

جک:من هنوزهیچ قولی ندادم

هیا:باشه.

داشت تفنگش رودرمیاوردکه من گفتم:

 -اگه به دستورات عمل نکنی اخراج میشی.

جک هم اخمی کردوگفت:باشه.ولی فقط بخواطراینکه کارم برام
مهمه.

لبخندپیروزمندانه ای زندیم.هیلاگفت:برای باراول بایدچشماتون بسته
باشه.

راپنزل:برای چی؟

آسترید:اینجاتنهاجاییه که مامیتونیم دورازحکومت باشیم،پس نمیخوایم
ازدستش بدیم.

هیلا:پس تاراجب به شمااطمینان نداشته باشیم نمیتونیم ببریمتون.

یوجین:ماکه قول دادیم.

آسترید:من میگم ببریمشون اگه کسی راجب به اونجاچیزی فهمید
همشونواخراج میکنیمم.

هیا:این خیلی کمه من میگم تبعیدشون کنیم.

هممون سرمون روبه علامت موافقت تکون دادیم وراه افتادیم.



دیدگاه ها✿✿ : نظرات
برچـ ـ ـ ـسب ها✿✿: داستان سیاست وعشق ، وب آستریکاپی ،
✿آخرین ویـ ـ ـ ـرایش✿: یکشنبه 24 مرداد 1395 05:09 ب.ظ



* *