تبلیغات
اولین وب آستریکاپی - داستان عشق ودوستی(قسمت7فصل1)

داستان عشق ودوستی(قسمت7فصل1)

چهارشنبه 6 مرداد 1395 02:34 ب.ظ

✿✿نویـ ـ ـ ـسنده : میترا
✿✿ارسـ ـ ـ ـال شده در: داستان عشق ودوستی ،
ازایجابه بعدپلیسی میشه
این پسترروبرای وبم درست کردم.میخوام داستانموتوی وبم هم بزارم.
د.ا.ن هیکاپ:
رفتم دنبالشون،همین طورداشتم میرفتم که دیدم
چندنفراونارودست بسته بردن توی ون مشکی.
وای نه،حالاچیکارکنم؟
دوییدم سمتشون که راه افتادن ورفتن.اه.
برگشتم پیشه بچه هاکه جک ازم پرسید:
-چیشده؟پس آستریدوهیاکجان؟

من:نمیدونم رفتم دنبالشون که دیدم چندنفربایه ماشین مشکی
بردنشون دوییدم سمتش ولی بهش نرسیدم.

همه:چی؟

من:حالاایناروولش کنیدحالابایدچیکارکنیم.

راپنزل غش کرد.معلومه دیگه خواهرش بوده.

(یک ساعت بعد)
یوجین بردش بیمارستان.منم به گوشیه هیازنگ زدم که یه آقابرداشت.

آقاهه:بله؟

من:من به گوشیه خواهرم زنگ زدم.شما؟

صدای خنده اومد.آقاهه:چه جالب،این خانم خشگله برادرداره.

من:بله؟

آقاهه:ببین خواهرکوچولوت پیش ماست.ماهم پولی میخواییم فقط یکی
باهاش خورده حساب داره.بعداینکه کارش تموم شدبهتون خبرمیدیم

بدون اینکه بهم اجازه حرف زدن بده گوشیوقطع کرد.


ببخشیدکمه آخه حوصله نوشتن ندارم




دیدگاه ها✿✿ : نظرات
✿آخرین ویـ ـ ـ ـرایش✿: چهارشنبه 6 مرداد 1395 02:55 ب.ظ



* *