تبلیغات
اولین وب آستریکاپی - داستان عشق ودوستی(قسمت6فصل1)

داستان عشق ودوستی(قسمت6فصل1)

جمعه 1 مرداد 1395 07:16 ب.ظ

✿✿نویـ ـ ـ ـسنده : میترا
✿✿ارسـ ـ ـ ـال شده در: داستان عشق ودوستی ،
این پسترروبرای وبم درست کردم.میخوام داستانموتوی وبم هم بزارم. د.ا.ن هیکاپ
بالاخره بهش گفتم.رسیدیم به آبشار.
همیشه تاهمین جامیومدیم بالا.اکثراخلوت بودآخه 
تقریبابالای کوه بودوفقط اونایی که میتونستن زیابیان بالا
میومدن.هیارفت یکم دورتروداشت به یکی زنگ میزد.
بقیه بچه هاهم اومدن.جک اومدپیشم وگفت:

-بهش گفتی؟

-به کی؟

بادست زدتوسرم

-الان مابرای چی اینجاییم؟یعنی نگفتی؟

-شما اینجاییدچون هیاوآستریدگفتن.درجواب سوال دومت،
آره گفتم.

-چی گفت؟

-قبول کرد.

دادزد:واقعا؟

همه به متعجب به مانگاه کردن،که هیانجاتمون داد.

-بچه هاهیلاداره برمیگرده.

همه:واقعا؟

هیا:چیه؟تعجب نداره.راستی آستریدیه دقیقه بیا.

آستری:کجا؟

-توبیا.

رفتن توجنگل.نمیدونم چراحس بدی داشتم.
چنددقیقه گذشت دیدم نیومدن.رفتم دنبالشون....

ببخشیدکم بودآخه امروز سه تاداستان نوشتم.یکی این
یکی داستان سیاست وعشق یکیم عشق دردانشگاه،
دستم دردگرفت



دیدگاه ها✿✿ : نظرات
✿آخرین ویـ ـ ـ ـرایش✿: جمعه 1 مرداد 1395 07:35 ب.ظ



* *