تبلیغات
اولین وب آستریکاپی - داستان عشق ودوستی(قسمت4فصل1)

داستان عشق ودوستی(قسمت4فصل1)

دوشنبه 28 تیر 1395 03:31 ب.ظ

✿✿نویـ ـ ـ ـسنده : میترا
✿✿ارسـ ـ ـ ـال شده در: داستان عشق ودوستی ،
الان بالنزورهماهنگ شد
این پسترروبرای وبم درست کردم.میخوام داستانموتوی وبم هم بزارم.
د.ا.ن آسترید:خیلی زوق داشتم.هم بخواطراینکه به هدفمون نزدیک شدیم 
هم بخاطراین کوهنوردی.ازوقتی باهیادوست شدم و بعدش هیکاپ رودیدم 
به نظرم بابقیه فرق داشت ولی سعی میکردم بهش فکر نکنم،
نمی خواستم غرورموله کنم.سرمو تکون دادم تاازفکربیام بیرون.
به حرف های هیافکر کردم...اون گفت بریم کوه... وقتی هیامیگه بریم کوه 
یعنی یه نقشه ای داره.اون دفعه که جک والساتازه باهم اشناشدن و
منو هیامیدونستیم بهم علاقه دارن،
نقشه ریختیم بریم کوه واین دوتارو تنهابزاریم وموفقم شدیم.
حالاچه نقشه ای داره نمیدونم.

(فردا)
د.ا.ن هیکاپ:دل تودلم نبود.هول شده بودم،هی اینور واونورمیرفتم.
هیا میخواست به مامان بگه.منم تواتاق داشتم ازاینوربه اونورراه میرفتم.
صدای دراومدومامان اومد توش.یه لبخندمهربون زدوگفت:
-ایکاش زودتربه خودم میگفتی تانه توروعذاب بدم نه خودمو.

بعدم اومدجلووگفت:به خودش نگفتی نه؟

من:نه میترسم عصبی بشه. میشناسیدش که.اخلاقش کپی هیا...

-چون میشناسمش میگم اول به خودش بگو،اگه موافقت کردبقیش بامن.
داشتم بالای ابراپرواز میکردم.

هیاازپشت دیواراومدتووگفت:میدونم داری اون بالابالاهاسیرمیکنی ولی بیاپایین.
باید حاظرشی فقط یه ساعت مونده.تااینو گفت دوباره هول شدم،
اوناهم خندیدن ورفتن.رفتم حمام وبعدش موهامو سشوار کشیدم وحاظرشدم.
یه تیشرت سفید، قهوه ای و سویشرت قهوه ای وشلوارلی وکتونی سفید.
کوله ووسایل کوهنوردیم روازتوکمد برداشتم ورفتم پایین.
روی تاب خانواده کنار استخر نشستم تاهیابیاد.

د.ا.ن رزیتا:(دوروزقبل)تاحالاکسی نتونسته به من توهین کنه.
یه نقشه کشیدم که حسابی این دوتاروادب کنم... 
شماره یه خلافکارحرفه ای روپیدا کردم وبهش زنگ زدم.

من:سلام.باآقایی به اسم هانس کاردارم.

هانس:خودم هستم بفرمایید.

من:اینجوری نمیشه بایدببینمتون. ساعت3کافیشاپ....

هانس:چرابایدبیام؟ 

من:بابت کاری که ازت میخوام پول خوبی میگیری.

هانس:باشه،میبینمت.

گوشی روقطع کردم ورفتم حاظرشم.

یه آرایش نیمه غلیظ،یه ساپرت سفیدوپیرهن آستین سه ربع کالباسی،
یه کیف دستی کالباسی وکفش پاشنه ده سانتی کالباسی.
 رفتم پایین،راننده شخصیم درماشین روبرام بازکردوبعدازسوارشدن راه افتاد.
رسیدم.همه دونفردونفرنشسته بودن وفقط یه نفرجایی که کمترتودید
باشه نشسته بود.رفتم سمتش.

من:هانس شما هستید؟

هانس:بله وشما؟

من:رزیتا...(فامیلیش روپیدانکردم)

هانس:برای چی بهم گفتی بیام؟

من:میخوام دونفرروبرام بدزدی.

پوزخندی زدوگفت:به قیافت نمیخوره خانم کوچولو.

من:به قیافه من کاری نداشته باش.برای هرکدوم100 میلیون دلارمیدم.

باتعجب گفت:چی؟

من:100میلیون دلاربرای هرکدوم.

هانس: چیکارت کردن که حاظری اینهمه براشون خرج کنی؟

من:اونش به تومربوط نیست. دوتاکاغذودسته چکم روازتوکیفم درآوردم و

گفتم:نصف پولوالان میدم.چک روکشیدم وکاغذارودادم بهش.بعدخدافظی کردم ورفتم.

د.ا.ن هیا:رسیدیم به محل قرار.همه اومده بودن.
آستریدوهیکاپ وهاناروفرستادم دنبال نخودسیاه وهمه چیزوبه بقیه گفتم.

جک:یعنی میخوای همون نقشه قبلی رو اجراکنی؟

السا:آستریدخیلی باهوشه میفهمه.

من:نگران نباشیدیکم نقشه روتغییردادم،شمافقط حرفای منوتایید کنید.

همه:قبول.

آستریدوهاناوهیکاپ اومدن.

السا:گروهبندی تموم شد.

آسترید: مااینجاآدم نیستیم نه؟

من:شماکاریت نباشه.منوتووهیکاپ باهمیم.

همه باتعجب بهم نگاه کردن.

من:بقیه هم که خودشون میدونن.

داشتیم راه میوفتادیم که گوشیم زنگ خورد.

مامان بود گفت:هیلازنگ زدوگفت داره برمیگرده.

هیلابرای یه نمایشگاه نقاشی رفته بودپاریس.
فوق لیسانس دیزاین داره والان تقریبایکی ازنقاشای ماهره
خیلی آروم به هیکاپ گفتم.خیلی خوش حال شدولی نمیخواستم 
نقشه روخراب کنم برای همین به کسه دیگه ای نگفتم.



دیدگاه ها✿✿ : نظرات
✿آخرین ویـ ـ ـ ـرایش✿: دوشنبه 28 تیر 1395 04:12 ب.ظ



* *