تبلیغات
اولین وب آستریکاپی - قسمت اول عطر یاس

قسمت اول عطر یاس

دوشنبه 28 تیر 1395 04:00 ب.ظ

✿✿نویـ ـ ـ ـسنده : محmahyasیاس
✿✿ارسـ ـ ـ ـال شده در: داستان عطر یاس ،
قسمت اول عطر یاس
نویسنده:محیاس<هیلا
داستان توی ادامه
دان هیلا:من هیلام همتونم منو میشناسید ابجی کوچیکه هیکاپ و هیا 20 سالمه 
میرم دانشگاه رشته ام دیزاینه هیا از بچگی به پلیسی علاقه داشته الانم رشتهش همونه
این هیکاپ تا میتونه من اذیت میکنه چند روز پیش هم نزدیک بود همدیگرو بزنیم تا هیا سر رسید 
مارو از هم جدا کرد و اگر نه خدا میدونه چی میشد همینطوری که با موبایلم ور میرفتم قهوه هم میخوردم 
که عکسی توی پیج اینستا هیکاپ منو نابود کرد که یکدفعه هیا پرید توی اتاقم و در بست و اومد روی میزم
نشست
::::::
هیا:الو هیلا کجایی
هیلا:الو سلام هیا خوبی ایا؟؟چیه انقدر خوشحالی
بعد از کلی مسخره بازی هیا گفت:
_استرید با هیکاپ نامزد کردن 
قهوه پرید توی گلوم 
هیا:خوبی هیلا تعجب کردی؟؟
_اخه نه چرا من بگم باید میدونستم چون همین الان عکسشونو توی پیج هیک دیدم
هیا:خوبه نه
_بله خوبه 
هیا:پاشو بریم خرید 
_حالا کی هست جشن نامزدی؟؟
هیا:5 روز دیگه
_هیا الان زوده بزار پس فردا میریم
هیا:باشه من میرم پیش مریدا و راپی یک سر بزنم
-باشه بای
هیا:بای
چند دقیه بعد هیکاپ خونه رو گذاشت روی سرش 
هیکاپ:هیااااا هیاااااااا
من اومدم بیرون
_چیه هیکاپ سقف خونه ریخت 
هیکاپ:هیا کو؟؟کارش دارم 
_رفته بیرون
هیکاپ با لحن شیطونی گفت:
از چیزی خبر داری؟؟به غیر از نامزدی منو استرید
من گیج شدم یعنی چی میتونست باشه
_نه چه خبره نکنه دوباره واسه من نقشه داری؟؟
_نقشه که بله اما این دفعه از اون دفعه ها فرق داره و تو بزودی....
_جانننننن؟؟؟برو بابا بیخیال 
_شوخی ندارم
_ولی من دارم
هیا اومد خونه
هیا:چه خبره اینجا ؟؟
_همش تقصیر اونه
هیکاپ:هیلاااااااا
_چیه؟؟؟
هییا:بسسسسسههه براتون خبر اوردم
_بگو
هیا:مامان و بابا رفتن دبی
_جانننننننننممم؟؟؟
هیکاپ:پس جشن عقب میافته
هیا:اره 15 روز دیگه
_خداروشکر من رفتم بیرون
هیک:کجا؟؟
_خونه اقا شجاع میرم پیش استرید
:::::::::::::::::::::::::::::::::::
ادامه دارد



دیدگاه ها✿✿ : نظرات عطر یاس
✿آخرین ویـ ـ ـ ـرایش✿: دوشنبه 28 تیر 1395 06:29 ب.ظ



* *