تبلیغات
اولین وب آستریکاپی - داستان عشق ودوستی(قسمت3فصل1)

داستان عشق ودوستی(قسمت3فصل1)

دوشنبه 28 تیر 1395 03:52 ب.ظ

✿✿نویـ ـ ـ ـسنده : میترا
✿✿ارسـ ـ ـ ـال شده در: داستان عشق ودوستی ،
امروزمیزارم تابالنزوریکی بشه.
این پسترروبرای وبم درست کردم.میخوام داستانموتوی وبم هم بزارم.
د.ا.ن هیکاپ:خیلی دوست داشتم به آستریدبگم بهش علاقه دارم 
ولی هربار یه اتفاقی میوفتادکه نمیتونستم.
وقتی هیاگفت میتونه درستش کنه خیلی خوشحال شدم
 ولی چراگفت الان نه؟مثل همیشه انگارذهنموخوند

گفت:میدونم الان داری به این فکرمیکنی که چراالان نمیشه؟
چونکه راپنزل داره برمیگرده والان سرش شلوغه.

بعدم بدون هیچ حرفی رفت بیرون.

د.ا.ن آسترید:دیشب راپنزل به خونه زنگ زدوگفت که داره برمیگرده.
مامانم هم ازاینکه اون دخترش بعدشش ماه برمی گرده خیلی خوشحال بود.
راپنزل بخاطرماموریت کاری یوجین که الان یک ساله باهم ازدواج کردن 
رفته بودن دبی والانم دارن برمیگردن.همون دیشب به الساوهیاخبردادم
که امروزبیان بریم خرید وفرداقراره یه مهمونی برای راپنزل بگیریم.
 منم الان دارم ازخوشحالی بال درمیارم که بعدشش ماه دوباره خواهرمومیبینم.

د.ا.ن السا:امروزراجب راپنزل ویوجین به جک گفتم.
خیلی خوش حال شدآخه یوجین دوست صمیمیش بود.
منم با راپنزل صمیمی بودم ولی نه زیاد.
بهرحال امروزمیخواستیم سه تایی بریم خرید.
قرار بودساعت دوبیان دنبالم والان ساعت یک وربعه.
ازروی صندلی جلوی میزم پاشدم تاحاضربشمصدای زنگ دراومد.
رفتم جلوی در،سلام کردیم ورفتیم.آستریدیه پیرهن آستین 
بلندشرابی سیاه ویه دامن ساتن کوتاه مشکی وشلوارمشکی و
کفش شرابی پوشیده بودویه کیف شرابی انداخته بود،
یکمی ازموهاشوبافته بود وبه حالت تل درست کرده بود بقیشم 
با یه بافت شل بسته بود.هیاهم یه پیرهن طوسی اکلینی و
دامن کوتاه چرم مشکی بایه ساپورت مشکی پوشیده بود
وکیف طوسی هم انداخته بود.موهاشم بسته و یه تل پارجه ای طوسی 
زده بود.رسیدیم.تا ساعت چهار اونجابودیم وبعدش برگشدیم خونه.

(فرداساعت پنج مهمانی)

د.ا.ن آسترید:صبح بامامانوبابارفتیم فرودگاه. مامانم بعدکلی اشک شوق 
ریختن حاظرشد بزاره ماازفرودگاه بریم خونه.
دیگه همه مهمونااومدن راپنزلم خیلی خوش حال بود.
چهارتایی روی مبل نشسته بودیم وباهم حرف میزدیم.
فهمیدم هیا یچیزیش هست یکم بهم نگاه کردبعدبه هیکاپ.
ازش پرسیدم چیزی شده؟الساهم همینوپرسید.

راپنزل:هیاامروزیچیزیت هست. اصلاسربه سرکسی نمیزاری.

هیا:نه من چیزیم نیست فقط امروزخیلی خسته شدم همش 
داشتم توی حیاط گل وگیاه میکاشتم.

آسترید مشکوک نگام کردولی چیزی نگفت.مهمونی تموم شد.
اول منورسوندن بعدرفتند

د.ا.ن السا:یه هفته ازاومدن راپی ویوجین گذشته،
امروز تعطیله وقراره ساعت شش آناوکریستف ودخترشون هانابیان خونه ما.
ازوقتی هاناچهارسالش شده وخیلی شیطنت میکنه آناوکریستف 
زیادمهمونی نمیرن.منم به جک زنگ زدم تابیادو باهاشون بیشترآشنابشه.
توی جشن نامزدیمون دیدتشون ولی خوب باهاشون آشنانشد.
رفتم حاظرشم.یه بلیز آستین کوتاه سرخابی وشلوارسفیدو
کفش ساده سرخابی پوشیدمورفتم پایین.

د.ا.ن آسترید:راپنزل ویوجین رفتن خونه خودشون.
بااینکه یه هفته گذشته ولی هنوزمعنی نگاه هاوبی قراری های هیارو نمیفهمم.
چندبارازش پرسیدم ولی هربار بحث روعوض میکرد.
تودانشگاه افسری خیلی خوب جاافتادیم.هرروزهیکاپ میرسونتمون،
همیشه بخاطراینکاراش ازش خوشم میومد.

د.ا.ن السا:اول جک اومدوبعدازچند دقیقه آناوکریستف وهانا.
خیلی دلم برای آناتنگ شده بود.هاناهم که تااومدویکم یخش بازشدشروع کرد
به شیطنت کردن.آناهم سعی میکردآرومش کنه ولی نمیتونست.
ماهم بهشون میخندیدیم.هانا داشت دنبال یه جابرای قایم شدن میگشت 
که منوتوآشپزخونه دیدکه کنارجک وایساده بودم وداشتم بهشون میخندیدم،

پریدبغل من وگفت:خاله منو قایم کن مامان میخواددعوام کنه.

منم گفتم:مگه من میزارم مامانت دعوات کنه 

جک گفت:بیابروزیر میز.ازبغلم پایین اوردمش واونم رفت زیرمیز.

آنااومدوگفت: این وروجک کجاست؟

منوجکم بهم نگاه کردیم وخندیدیم.

من:چیکارش داری آجی کوچولو؟خودت که بچه بودی خونه رو آتیش میزدی حالا اینودعوامیکنی.بعدم باخودم بردمش بیرون ازآشپزخونه وجک هم دنبالمون اومد.
تاساعت ده داشتیم باهم میخندیدیم که 

جک گفت:خوب خیلی خوشگذشت دیگه من بایدبرم.

بعد رفتنش ماهم رفتیموخوابیدیم...

د.ا.ن هیا:ازهفته پیش تاالان باهیکاپ کم حرف میزنم.میترسم بهم بگه چرابهش نمیگم.
یکی نیست بگه من چیکارم باید خودت کاری کنی بهت علاقه پیداکنه.
بااینکه دوست چندین وچندساله منه ولی نمیدونم بعدازاینکه بهش بگم چه رفتاری داره.
همنجوری درحال درگیری باخودم بودم وداشتم بالپتابم ورمیرفتم که صدای دراومد.

من:بفرمایید.
مامانم اومدتووگفت: شمادوتاچطونه؟
من:چی؟
-اون ازهیکاپ که خودشوزده به خواب اینم ازتوکه داری بااین ورمیری.کلافم کردین.
خونه شده مثل شهرارواح که این خدمتکاراهم مثل ارواح اینطرف اونطرف میرن.
میگی چطه یازنگ بزنم ازاستریدبپرسم،انگاراون بیشترازمن میبینتت.
من:وای مامان.لطفا بیخیال شید،الان میام پایین نگیدخونه شبیه شهرارواحه.

-پس سرراهت هیکاپم ازخواب الکیش بیدارکن.بهشم بگودوباره خودشونزنه 
به خواب،ازصدتاحرف نیش دارم بدتره.

من:باشه.رفت بیرون.یه فکری به سرم زد.رفتم جلوی اتاقش.درزدم ورفتم تو.

دیدم درازکشیده روتخت.

رفتم جلو گفتم:پاشومنم.
یکم مکث کردولی بعدش نشست روتخت.
منم یه صندلی برداشتم ونشستم روبه روش.

گفت:مامان گفته بیا...حرفشوقطع کردم و

گفتم:آره.گفته خیلیم ناراحت بودکه خودتوزدی به خواب ولی به خواطراون نیومدم.

متعجب نگاهم کردوگفت:پس برای چی اومدی؟

-خوب یه نقشه دارم.

-چه نقشه ای؟

-ماهمیشه وقتی میریم کوه گروه بندی میکنیم که هیجانش بیشتربشه خوب؟

-حالاکه چ.... 

متعجب نگاهم کردوگفت:نگوکه میخوای.. 

د.ا.ن آسترید:وای ازاینکه توی امتحان نیمه نهایی قبول شدم خیلی خوش حالم.
 امروزبهم زنگ زدن وگفتن توی امتحان نیمه نهایی دانشگاه نظامی قبول شدم.
منم پرسیدم هیاهم قبول شده یانه؟اونم گفت اره گفتم خودم بهش میگم.

اونم گفت:اگه تادوروزدیگه برای نام نویسی نیاین ردمیشین....

شمارشوگرفتم،سه تابوق زدوبرداشت.

-بله؟

-سلام خوبی یه خبربرات دارم که خیلی خوش حال میشی.

بهم زنگ زدن گفتن هردوتامون توی امتحان قبول شدیم.
دوروزدیگه هم بایدبریم برای ثبت نام.
مطمعنم الان زوق مرگ شدی.به هیکاپ بگوبیادجعمت کنه.

-استریدکسی نیست خاموشت کنه؟ اینهمه زوق کردن نداره که 
مخموخوردی.یجوری میگه انگارشده فرمانده کل.

-یعنی زوق نکردی؟

-چراولی نه انقدرکه توزوق کردی.راستی بیابه خواطراینکه 
توامتحان قبول شدیم فردابریم کوه.
من به الساوانا خبرمیدم توبه راپنزل.باشه؟

-ایول.باشه، راستی هیکاپم میاد؟

یکم مکث کردوگفت: آره میادچه طورمگه؟

-هیچی پرسیدم که بدونم چندنفریم.پس فعلاخداحافظ...




دیدگاه ها✿✿ : نظرات
✿آخرین ویـ ـ ـ ـرایش✿: دوشنبه 28 تیر 1395 04:30 ب.ظ



* *