تبلیغات
اولین وب آستریکاپی - داستان عشق ودوستی (قسمت10فصل1)

داستان عشق ودوستی (قسمت10فصل1)

یکشنبه 29 مرداد 1396 09:21 ب.ظ

✿✿نویـ ـ ـ ـسنده : میترا
✿✿ارسـ ـ ـ ـال شده در: داستان عشق ودوستی ،
این پسترروبرای وبم درست کردم.میخوام داستانموتوی وبم هم بزارم.

(20روزبعد)
د.ا.ن آسترید:
امروزبیستمین روزیه که توبیمارستانم.به خاطر
اینکه5تاازدنده هام شکسته بودنبایدحرکتم میدادن
ولی هیارو9روزبعدازاینکه به هوش اومدمرخص کردن.
راپنزل والسادادشتن کمکم میکردن که آماده شم آخه
هنوزنمیتونستم درست حرکت کنم،برای همین مخواستن
باویلچرببرنم که خودم مخالفت کردم،آخه مگه فلج شدم
که بشینم روویلچر؟فقط موقع راه رفتن یکم کمرم وکدفم 
دردمیکردکه اونم اگه کسی کمکم میکردکم میشد.صدای
درزدن اومدوبعشم یوجین اومدتووبعدازسلام کردن وپرسیدن
حالم به راپی گفت:

-بایدبریم خریدبرای مهمونیی که مامان(مامان راپی)برای 
خوب شدن آستریدگرفته.

بعدروگردبه ماوگفت:

-هیکاپ وجک پایین منتظرتونن.

وقتی رفتن باکمک السارفتیم پایین.هیکاپ اون سمت خیابون
به ماشینش تکیه داده بودوسرش پایین بودوجک هم توماشین.
الساکه سمت راستمبودگفت:

-آخی طفلی ازنگرانیت بیرون منتظره نتونسته یه جابشینه.
این بیست روزکلااینجوری بودا.

حواسم به حرفش بودوخواستم جوابشوبدم که...


ببخشیدکمه آخه فقط دوسه قسمت دیگه مونده. 



دیدگاه ها✿✿ : نظرات
برچـ ـ ـ ـسب ها✿✿: داستان عشق ودوستی ، وب آستریکاپی ،
✿آخرین ویـ ـ ـ ـرایش✿: سه شنبه 31 مرداد 1396 07:20 ب.ظ



* *