تبلیغات
اولین وب آستریکاپی - داستان سیاست وعشق قسمت7

داستان سیاست وعشق قسمت7

یکشنبه 30 آبان 1395 05:25 ب.ظ

✿✿نویـ ـ ـ ـسنده : میترا
✿✿ارسـ ـ ـ ـال شده در: داستان سیاست وعشق ،
پسترداستان سیاست وعشق د.ا.ن هیکاپ:
دوهفته ازاون روزمیگزره ومابامحافظامون خیلی صمیمی شدیم.
جک هم اخلاقش عوض شده وباشیطنت هاش حالم خوب میشه 
وازاسترس های روزانم کمترشده.
جک رومثل داداشم والسارومثل خواهرممیدونم وخیلی باهاشون
صمیمی شدم.
احساس میکنم علاقم بهآستریدهرروز بیشترمیشه.
بعضی وقتها محوش میشم درحدی که هیاهم فهمیده وازم توضیح
میخوادکه تاحدامکان ازش دورمیمونم که ازم نپرسه.توی اتاقم روتخت
درازکشیده بودمکه هیامثل همیشه بدون درزدن اومدتو.

هیا:سلام!

من:تونمیخوای درزدن یادبگیری؟

هیا:وقتی درمیزنن که دری وجودداشته باشه مگه اینجادرداره؟

من:ن پ!نداره.بیخیال چیکارداری؟

اومدجلودستم روکشیدوبلدم کردونشوندم روصندلی خودشم
جلوم روی یه صندلیه دیگه نشست وبهم زل زد

هیا:خوب؟حرف بزن

من:تواومدی به من میگی حرف بزن.

هیا:منظورم رومیدونی ولی حرف نمیزنی!باشه میرم از آستریدمیپرسم
شمادوتاچطونه.توبهش زل میزنی اونم بهت زل میزنه بعدهردوتون نگاهتون
روازهم میدوزدید.جاهاییم که قراره هردوتون بیایدیجوری میپیچونید. 

اومدبلندشه که دستش روگرفتم ومجبورش کردم بشینه.

من:باشه میگم چراقاطی میکنی؟

هیا:خیله خب!وایسا.هیلابیاتو!

هیلا:اومدم.

اومدتو.باتعجب نگاهشون کردم

من:إ...چرالشگرکشی میکنی؟

هیا:بیخیال زودباش بگو.

من:باشه....




دیدگاه ها✿✿ : نظرات
برچـ ـ ـ ـسب ها✿✿: وب آستریکاپی ، داستان سیاست وعشق ،
✿آخرین ویـ ـ ـ ـرایش✿: یکشنبه 30 آبان 1395 05:28 ب.ظ



* *