تبلیغات
اولین وب آستریکاپی - داستان عشق ودوستی(قسمت10فصل1)

داستان عشق ودوستی(قسمت10فصل1)

شنبه 27 شهریور 1395 11:45 ق.ظ

✿✿نویـ ـ ـ ـسنده : میترا
✿✿ارسـ ـ ـ ـال شده در: داستان عشق ودوستی ،
این پسترروبرای وبم درست کردم.میخوام داستانموتوی وبم هم بزارم. د.ا.ن آسترید:بابدن دردشدیدی چشمام روبازکردم ولی
بخاطرنورشدیددوباره بستمش،آروم دوباره بازش کردم که
چشمام به نورعادت کرد.فکرکنم توبیمارستان بودم ولی چجوری؟
کمی اطراف رونگاه کردم خواستم دستموحرکت بدم ولی نتونستم.
دیدم هیکاپ دستم روگرفته وسرش روگذاشته روتخت.میدونم که 
خوابش مثل هیاوهیلاسبکه پس حرکت نکردم که بیدارنشه.
خیلی دلم براش تنگ شده بود،همین جوری داشتم نگاهش میکردم
کمی کهگذشت یه پرستاراومدتوکه باصدای درهیکاپ پرید.
خیلی قیافش باحالبودمنم تااین حرکتش رودیدم زدم زیرخنده ولی 
بخواطردردصورتم آخیگفتم واخمام رفت توهم.پرستاره که دیدچشمام 
بازه اومدومعاینم کردچندتاسوال پرسیدویه چیزی توی سرم تزریق کردورفت.
تاپرستاره رفت هیکاپ منونگاه کردوخیلی یهویی بغلم کردوزمزمه کرد:
-دلم خیلی برات تنگ شده بود.

به خودم اومدم ومثل خودش گفتم:منم همینطور.

یه چندثانیه که گذشت ولم کرد.

پرسیدم-من چجوری اومدم اینجا؟

-تونیومدی یکی آوردتون.

-کی؟

-یه پسره.داشته ازاونجاردمیشده که دیدتتون وآوردتون بیمارستان.

آهانی گفتم.نمیدنم چقدرتوچشمای هم زل زدیم ولی باصدای بلندگریه 
به خودمون اومدیم.یه دفعه دربازشدومامان وباباوراپی ویوجین اومدن تو.
مامان وراپی که گریه میکردن وباباهم چشماش سرخ شده بود.
مامان اومدوسفت بغلم کردکه همه بدنم تیرکشید.

من:مامان!آروم ترم میتونی ابرازاحساسات کنیا!

مامان ولم کردو گفت:وای ببخشید!خیلی دردت اومد؟

من:نه خوبم.

بعد یهوراپی بغلم کردولی آرومتر.
بعدم بابابغلم کرد.

هیکاپ:من میرم پیش هیا.فعلا.

د.ا.ن هیکاپ:دلم خیلی براش تنگ شده بود.بااین که فقط سه روزندیده 
بودمشون ولی دلم برای هردوشون تنگ شده بود.به سمت اتاقی که
هیاروبرده بودن رفتم.باباومامان اومده بودن وازپشت شیشه به هیانگاه
میکردن.آدرین هم نشسته بودوبه اونانگاه میکرد.به سمتش رفتم
وگفتم:

-بابت همه چیزممنونم.

کارتم روبه سمتش گرفتم وگفتم:

-این شماره منه.اگه میشه فرداباهام تماس بگیرید.کارتون دارم.

آدرین بلندشدوکارت روگرفت وگفت:

-حتماباهاتون تماس میگیرم.

باباکه تازه متوجه ماشده بودروبه آدرین گفت:

-ممنون که دخترم رونجات دادی.خیلی ازت ممنونم.

آدرین:تشکرلازم نیست،وظیفم بود.

-بازم ممنون.

آدرین که رفت به شیشه نگاه کردم.خداکنه بهوش بیاد.دکترگفته بود اگه بهوش
نیادمیمیره.همینجوری داشتم بهش نگاه میکردم که..




دیدگاه ها✿✿ : نظرات
برچـ ـ ـ ـسب ها✿✿: داستان عشق ودوستی ، وب آستریکاپی ،
✿آخرین ویـ ـ ـ ـرایش✿: پنجشنبه 1 مهر 1395 04:31 ب.ظ



* *