تبلیغات
اولین وب آستریکاپی - داستان عشق ودوستی (قسمت9فصل1)

داستان عشق ودوستی (قسمت9فصل1)

پنجشنبه 18 شهریور 1395 06:20 ب.ظ

✿✿نویـ ـ ـ ـسنده : میترا
✿✿ارسـ ـ ـ ـال شده در: داستان عشق ودوستی ،
ازاین به بعدتانصف نظرات تموم نشه نمیزارم
مثلابرای قسمت بعدی10نظروقتی5نظرشد
میزارم ولی اگه کامل شدپست طولانی تر میزارم.

این پسترروبرای وبم درست کردم.میخوام داستانموتوی وبم هم بزارم.
د.ا.ن هیکاپ:باسرعت میرفتم.راه یک ونیم ساعته رو یک ساعته رفتم.
وقتی رسیدیم به پذیرش واسمشون روگفتم یکی ازپشت گفت:
 -هنوزتواتاق عملن بایدصبرکنیم.
 -هیلا:تو کی هستی؟
-پسره:ببخشیدیادم رفت خودم رو معرفیکنم،من آدرین...(کمبودفامیلی)
بعدازآشنایی به سمت اتاق عمل رفتیم. خیلی نگران بودم 
هیلا:به مامان و بابا....
حرفش رو قطع کردم و گفتم:
-فعالانه وقتی آوردنشون بهشون خبر میدیم.
باشه ای گفت شروع کردباانگشتانش بازی کردن.
همیشه وقتی استرس داریم یا عصبی هستیم یه کاری انجام میدیم.
هیلا باانگشتاش بازی میکنه من راه میرم هیا پاهاش زمین روضرب میگیره.
مامانم همیشه ازاین کارهابدش میاد.بااین فکرلبخندتلخی میزنم و ناخواسته 
بلند میشم وتوی راه رو قدم میزنم.

د.ا.ن آدرین:دارم کلافه میشم.هیکاپ همینجوری داره قدم میزنه و رو اعصابم رژه میره.
هروقت عصبی میشم یا استرس دارم رو زمین ضرب میگیرم.الانم هردوحس رو دارم.
دیشت شب کار بودم،صبح از ستاداومدم بیرون میخواستم برم آبشار.
دیشب خیلی سرم شلوغ بود و اعصابم خورد شد.
داشتم میرفتم که دیدم چندنفرازتویه ماشین دوتاآدم بیرون آوردن.
جلوترایستادم جوری که بهم دیدنداشته باشن.وقتی رفتن رفتم سراغشون.
اونقدرکتک خورده بودن وصورتشون غرق خون بود که نمی تونستم صورتشون رودرست ببینم.هنوز زنده بودن.به زحمت هردوشون سوارماشین کردم وبه سمت بیمارستان رفتم...
با اومدن دکترازفکربیرون میام وبه سمتش میریم 
هیکاپ:حالشون چطوره؟
دکتر:حالش تقریبا خوبه،بدنش بدجورآسیب دیده ولی علائم حیاتیش نرماله.
مقاومت بدنش خیلی زیاده ولی دنده هاش شکسته و همینطور دست سمت راست
پاش سمت چپ و سرش.صورتش هم بدجورکبود شده.هردو مصدوم باشمان؟
سرمون روبه نشانه آره تکون دادیم.دوباره گفت:
-این هایی روکه گفتم برای خانوم....نگاهی به کاغذدستش کرد و گفت:
-خانم هافرسون بود.کاراون یکی هنوز تموم نشده وبایدصبرکنید.
 هیکاپ اخم کردودستاش رومشت کردوزیرلب گفت:
-فقط کافیه دوستم به اونی که این کاروکرده برسه زنده زنده خاکش میکنم.
هیلاکه شنیده بودبدجوری ترسید،میخواست حرف بزنه که هیکاپ به دکترگفت:
-میتونیم ببینیمش؟
تاحرفش تموم شدآوردنش بیرون.هیکاپ که دیدش اخمش بیشترشدومشتشم 
محکم تر جوری که صدایشکستنشون هم اومد.دکتر گفت:
-الان نه وقتی بهوش اومدوبردیمش بخش میتونیدببینیدش.
سرمون روتکون دادیم.یه لحظه اجساس کردم هیکاپ سردرگمه.هیلاهم فهمیدگفت:
-بهش گفتی؟
هیکاپ سرش روتکون داد.
هیلا:توبرومن میمونم تاهیاروبیارن.الان بیهوشه نمیفهمه تازه اگه بفهمه 
خوشحال میشه.
هیکاپ نگاهش کردوبعدازمکث کوتاهی بهش گفت:
-به راپی ومامان خبربده.
سرش روتکون دادوهیکاپ دنبال اون دختره رفت.هیلاهم همین جوری داشت
زنگ میزد.منم نشستم تااون یکی روبیارن بیرون.
بلاخره بعدنیم ساعت دکترش اومدبیرون.
هیلا:حالش چطوره؟
دکتر:علائم حیاتیش بخواطرضربه محکمی که به سرش خورده پایینه ولی زندس.بایدصبرکنیدتابهوش بیاد.دنده هاش وپای چپش شکسته ودسته راستش
دررفته.صورتشم کبوده.
تاحرفش تموم شدآرودنش بیرون.


بعدی10نظر



دیدگاه ها✿✿ : نظرات
برچـ ـ ـ ـسب ها✿✿: آسترید ، هیکاپ ، هیکسترید ، آستریکاپ ، داستان عشق ودوستی ، اولین وب آستریکاپی ،
✿آخرین ویـ ـ ـ ـرایش✿: جمعه 19 شهریور 1395 11:34 ق.ظ



* *